ته دیگ سیب زمینی

شناسه نوشته : 41846

1404/10/23

تعداد بازدید : 2

خنکای بهار هنوز در شهرستان نظرآباد خودنمایی می‌کرد. تازه قدم به تابستان گذاشته بودیم.
یکی از عاشقان ماکارونی خودش را شام مهمان ما کرده بود. محمد علی برادرزاده همسرم نزدیک دیس و ظرف ترشی نشسته تا حسابی دلی از عزا در بیاورد. همسایه روبرو هستیم هرازگاهی خانه ماست تا با بچه‌ها بازی کند. هنوز به ته دیگ جذاب سیب زمینی نرسیده بودیم. یک دفعه پنجره ها و شیشه ها لرزیدند. صدای جیغ و داد همسایه‌ها از کوچه به گوشمان رسید:"بیایید بیرون بیایید بیرون موشک می‌زنند".
همسرم کوثر را زیر بغل زد و گفت:"پاشید بریم بیرون".
روسری و چادر را سر کردم و دویدم. در کوچه غوغایی بود. بچه‌های بزرگتر گریه می‌کردند، بعضی از زنان جیغ می‌زدند. در سایه روشن کوچه چهره‌ها وحشت زده و چشم‌ها رو به آسمان دو دو می‌زد. قلبم به شدت می‌کوبید. چادر در دستم مچاله شد. صدای نفس‌هایم در گوشم می‌پیچید. یاسین به چادرم چنگ انداخت و پرسید:"مامان اینجا رو می‌زنن؟"
دستش را توی دستم گرفتم، دستهایش یخ کرده و مثل گنجشک می‌لرزید.
گفتم:"نه اینجا رو چرا باید بزنن."
ناگهان صدای انفجار دوم و بعدش سومی آمد. همگی به سوی بیابان انتهای کوچه هجوم بردیم. چند نفری با فریاد گفتند:"بریم جایی که روشنایی نباشه بریم بریم."
برادرشوهرم و خانومش هر دو از خانه‌شان بیرون آمدند. چشمم تا به آنها افتاد خیالم از محمدعلی راحت شد. دست پسرم را گرفتم و پشت سر همسرم می‌دویدیم. وقتی به بیابان رسیدیم همگی همان جا در تاریکی که چشم چشم را نمی‌دید نشستیم. علی آقا داد می‌زد:"زهرا زهرا کجایی بیا ما این طرفیم".
دخترم را بغل گرفتم و به سینه چسباندم. قلبم در قفسه سینه ام جا نمی‌گرفت. دهانم مثل همان بیابان خشک خشک شده بود و آیت‌الکرسی می‌خواندم. رو به آسمان گفتم خدایا خودت حواست هست. هر چه خیرمان هست همان بشود.
یاسین با صدایی لرزان پرسید:"مامان الان میان اینجا را می‌زنن؟"
گفتم:"نه پسرم چرا باید روستای ما را بزنن؟ اینجا که جای مهمی نداریم، خدا و امام زمانش مواظب ما هستن."
همسرم کنار ما ایستاده بود و گفت:"الان سپاه با موشک به اسرائیل حمله می‌کنه و جواب این غلطی که کردن را می‌ده."
با این حرف‌ها بیشتر آرام شدم. دندان‌هایم به هم می‌خورد، سرما گویا در رگهایم نفوذ می‌کرد.
یاسین گفت:"مامان سردم شده."
با چادرم سعی کردم بچه‌ها را گرم کنم اما باد بیابان سردتر بود و یا شاید ترس باعث حس سرمای بیشتری می‌شد.
همسرم گفت:"همین جا بمونین من برم براتون لباس گرم بیارم."
دلم می‌گفت نگذار برود ولی زبانم گفت:" برو ولی زود بیا. ما را گم نکنی؟"
گفت:" نه حواسم هس زود میام."
با بچه‌ها کنار مردم روی خاک بیابان‌ها نشستیم و بعضی در حال زنگ زدن به اقوام بودند تا ببینند آنها سالم‌اند. من تازه یادم افتاد که گوشی‌ام را برنداشته‌ام تا به پدر و مادرم زنگ بزنم که کجا هستند.
در همین حین همسرم با لباس برگشت و تن بچه‌ها کرد. با گوشیش به مادرم زنگ زدم آنها هم در خیابان بودند. چندتا از جوانان همسایه بساط قلیان به پا کرده بودند و می‌کشیدند.

- سلمانی دیگر