نوید صبحی روشن

شناسه نوشته : 41849

1404/10/23

تعداد بازدید : 12



از بچگی توی همین مسجد قد کشیده بودیم. پنج ساله بودم که همراه خواهرانم، برای نماز به آنجا می‌رفتم. بافتش قدیمی بود. هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم که به همت اهالی محل، مسجد کوچک قدیمی تخریب شد و به جایش مسجدی نو و بزرگتر بنا شد. خانه‌مان دقیقا روبروی مسجد بود. شالوده‌اش را که بنا نهادند؛ محلِ بازی‌های کودکانه‌مان شد. قدیمی‌ها، نافِ نوزادِ چند روزِ را توی مسجد می‌انداختند. به گفته‌ی مادرم نافِ ما هم با مسجد گره خورده بود. مسجد آجر به آجر بالا می‌رفت و ما هم بزرگ‌تر می‌شدیم. تمام خاطرات کودکی، نوجوانی و جوانی‌ام توی همین مسجد شکل گرفت.
این شب‌ها که آتشِ فتنه‌ی اشرار دامن مساجد را گرفته؛ حتی کسی که مثل من توی مسجد قد نکشیده هم، دلش برای مسجد محله شور می‌زند. پشت تلفن وقتی بهش گفته‌ام که خبر داده‌اند مراقب مسجد باشید صدایش لرزید و گفت: « نگران شدم. درسته مسجد نمیام ولی مسجدمون رو دوست دارم».

دیشب موقع خواب بچه‌ها، معوذتین را بلند بلند خواندم. پسرم گفت: « مامان سه‌بار بخون». از اینکه با این قامت کم موقعیت را درک کرده است، قربان‌صدقه‌اش رفتم. دست بردم و دسته‌ای از موهای فنری‌اش را نوازش کردم و بوسه‌‌ای بر گونه‌اش زدم. پرسید: «بابا کی می‌آد و چرا تا صبح نمی‌آد؟» برایش از نیروهای امنیتی گفتم. از آن‌هایی که با وجود داشتنِ بچه‌های کوچک، به‌خاطر دفاع از ما خانه نیستند. بهش گفتم: « آن‌ها برای ما و بچه‌های‌شان، قهرمانند». مکثی کردم و بعد ادامه دادم «حالا، بابایی هم رفته که از مسجد دفاع کنه و اجازه نده کسی اونجا رو خراب کنه». لبخندی زد و پرسید: « مثل همون قهرمان‌ها؟ » با، باز و بسته کردن پلک‌هایم تایید کردم. لبخندش پررنگ‌تر شد. چشم‌های تیله‌ای مشکی‌اش برق زد و پلک‌هایش را بست.

اولش نگران بودم. مشتی آب سرد به صورتم پاشیدم. وضو گرفتم. نشستم به خواندن دعای چهاردهمِ صحیفه‌ی سجادیه و تلاوت سوره‌ی فتح. ترجمه‌ها را هم، برای بار نمی‌دانم چندم خواندم. هر بار خطی برایم معنا می‌شد. قوت گرفتم. آیة الکرسی خواندم و با خیالی آسوده چشمانم را بستم.
بانگِ الله‌اکبر مسجد که بلند شد، چشمانم را باز کردم. به حیاط رفتم. نگاهم را دادم به آسمانِ نیمه ابری. طنینِ زیبای اذان همه چیز را زنده کرده‌ بود. درختانِ باغ روبرو شاخ‌ و برگ‌های خود را به دست باد سپردند. گنجشک‌های خوابیده در درخت کُنار، به تکاپو افتادند. همگی نوید صبحی روشن را می‌دادند که از پَسِ شبی تاریک برآمد. نورِ امید، در دلم روشن‌تر شد. زیر لب زمزمه کردم: " أَنْتَ الْمَدْعُوُّ لِلْمُهِمَّاتِ وَ أَنْتَ الْمَفْزَعُ فِی الْمُلِمَّاتِ" آری تنها تو براى رفع گرفتاری‌ها خوانده شدى، و در بلاهاى سخت پناهگاهى.

 

- فاطمه پیرمرادی