سه روز در آغوش نور

شناسه نوشته : 41844

1404/10/23

تعداد بازدید : 1


ساعت‌های اول سخت بود. انگار ذهن هنوز در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر می‌دوید. اما وقتی صدای اذان در صحن مسجد پیچید، چیزی در من فرو ریخت. من اینجا هستم، در خانه‌ی کسی که مرا با تمام بار سنگینِ روی شانه‌هایم پذیرفته است. سیزدهم رجب، روز میلاد کسی است که "پدر" امت است و من، فرزندِ گریزان، حالا به خانه برگشته‌ام. اعتکاف یعنی همین؛ یعنی خاموش کردن گوشی موبایل، بستن چشم‌ها بر هیاهوی دنیا و گوش دادن به ضربان قلبی که تشنه‌ی کمی آرامش است.
امروز چهاردهم ماه رجب است. ماه در آسمان کامل شده و من حس می‌کنم نوری شبیه به آن در دلم نفوذ می‌کند. در حلقه‌های دعا وقتی صدای "الغوث الغوث" بلند می‌شود، می‌فهمم که چقدر به این خلوت نیاز داشتم. اینجا غریبه‌ای نیست؛ همه با هم مهربانیم چون همه مهمان یک سفره‌ایم. امروز یاد گرفتم که می‌شود با کمترین‌ها خوشحال بود: یک مهر، یک تسبیح و خدایی که همین نزدیکی است، حتی نزدیک‌تر از رگ گردن.

هراسِ رفتن و شوقِ ماندن پانزدهم ماه رسید. روز ام‌داود. ساعت‌ها چقدر تند می‌گذرند وقتی آدم دلش نمی‌خواهد برود. به در و دیوار مسجد نگاه می‌کنم؛ به ستون‌هایی که شاهد اشک‌های نیمه‌شبم بودند. دلم برای این سکوتِ پر از حرف تنگ می‌شود. می‌ترسم برگردم به هیاهوی خیابان، به دویدن‌های بی‌حاصل. اما یک نفر در دلم می‌گوید: «تو دیگر آن آدمِ سه روز پیش نیستی. تو نوری را با خود می‌بری که در تاریک‌ترین شب‌های شهر راه را به تو نشان خواهد داد.»
اعتکاف تمام شد اما من تازه شروع کرده‌ام. کوله‌پشتی‌ام را برمی‌دارم، اما قلبم را همین‌جا کنارِ گوشه‌ی محراب امانت می‌گذارم تا دوباره برگردم.

-م.ادیبی