روایتی از شب 18 دی 1404

شناسه نوشته : 41851

1404/10/23

تعداد بازدید : 6


از دور سر چهارراه را دید می‌زنم. مثل همیشه شلوغ است. تصمیم می‌گیرم بپیچم سمت راست.
توی پیچ خیابان می‌افتم و جمعیت به چشمم می‌آید و بعد دودی که به هوا می‌رود. پسرها و دخترهای جوان مشغول پوشاندن صورت خود هستند. هر کدام سلاحی از چوب، چماق، قمه و تفنگ به دست دارند.
دست خودم نیست، می‌ترسم. شاید اگر پسرم همراهم نبود، این ترس کمتر خودی نشان می‌داد.
آیه الکرسی می‌خوانم و می‌گذرم. موتورسواران که از کنارم عبور می‌کنند، اضطرابم بیشتر می‌شود. فقط خدا خدا می‌کنم به مقصد برسم. مغازه‌دارها کرکره را پایین می‌دهند. شلوغی توی کوچه‌ها هم نمایان است.

توی خانه‌ی بابا همه متوجه رنگ پریده‌ام می‌شوند. جریان را برایشان تعریف می‌کنم. حرف از فراخوان می‌شود و من بی‌خبر از همه جا دهانم باز می‌ماند. مامان یک لیوان آب به دستم می‌دهد و سراغ پسرهای بزرگتر را می‌گیرد. از استرس فراموش کرده‌بودم که آن‌ها در خانه مانده‌اند. دلم می‌رود کنارشان. گوشی را برمی‌دارم. سفارش می‌کنم در را روی کسی باز نکنند تا من برگردم.
به توصیه‌ی خواهر و برادرها یک ساعتی را می‌مانم تا شاید اوضاع خیابان آرام بگیرد. دل توی دلم نیست. اینترنت همراهی نمی‌کند. تلفنی وضعیت کوچه‌ها و خیابان‌ها را از دیگران می‌پرسیم. تصمیم می‌گیریم از کوچه پس کوچه‌ها راهی خانه شویم.
برادرم جلو می‌افتد و من پشت سرش. کمی جلوتر توقف می‌کند. کنارش پارک می‌کنم. شیشه‌ها را پایین می‌دهیم. با قاطعیت می‌گوید: " می‌دونم سختته و ناراحت می‌شی ولی چادرت از رو سرت بردار و بنداز رو شونه‌ات."
با خودم می‌گویم اگر قرار است اتفاقی بیافتد خوب بگذار اندک آبرویی برای عرضه به حضرت زهرا سلام الله علیها داشته‌باشی. لبخند می‌زنم و می‌گویم: " خدا با ماست بیا بریم."

توی کوچه پس کوچه‌ها خلوت‌تر است. میانه‌ی راه، مسیرمان جدا می‌شود. توی کوچه‌ی آخری می‌پیچم. ماشین‌ها برخلاف جهت من حرکت می‌کنند. مشکوک می‌شوم. کنار پارک می‌کنم. کمی شیشه را پایین می‌دهم و از مردی سراغ سر کوچه را می‌گیرم. خبرهای خوبی ندارد. هشدار می‌دهد برگردم.
مسیر آمده را برمی‌گردم تا از مسیر مخالف به خانه برسم.
توی جای جای شهر آثار تخریب به جا مانده. دلم می‌گیرد. به یاد دوران نوجوانی می‌افتم. کتابی خوانده‌بودم که در آن از علائم غیرحتمی ظهور گفته‌بود. یکی از آن نشانه‌ها جنگ داخلی در ایران بود. آن روزها با خودم می‌گفتم این حرف را از کجا آورده، مگر می‌شود توی این کشور جنگ داخلی رخ بدهد. حالا بگویی مثل عراق به ما حمله کنند یک چیزی؛ اما ما و جنگ داخلی محال است.
حالا با چشم، جنگ داخلیِ که دشمن با تغییر مفاهیم در ذهن جوانانمان بذرش را پاشیده، می‌بینم. می‌بینم که چگونه حق را باطل جلوه می‌دهند و باطل را حق.
سلاح آن‌ها رسانه است و سلاح ما ایمانی‌ست که با دعا و توسل مستحکم‌ترش می‌کنیم. پس جای نگرانی نیست. فقط باید دلمان را به خدا بسپاریم و از خودش برای سلطه بر دشمن مدد بگیریم.
-میم^_^نون